بدون تو فقط کمی
پرنده ام
کمی کمی کمی فقط
اسیر میشود
و گوشه گیر
من آمدم رسیده ام ولی
برای دیدنت دوباره
دیر میشود..
نشسته ام حساب کرده ام
که زندگی بدون تو
فقط کمی سفید و تیره است
سیاه شد ولی
اگر نبیندت دوباره
پیر میشود.
صدایمان شجاع نیست
امیدمان کم است
ولی اگر ببیندت
دلیر میشود
و با تو سرد ها و داغ ها
و سنگ ها و سخت ها
چه دلپذیر میشود
حساب کرده ام اگر ببینمت
دوباره نان سخت من
خمیر میشود
و گندم اش
جوانه میزند و سبز میشود.
تورا به جان آسمان بیا
وگرنه باغ من
کویر میشود
کویر میشود دلم
نگاه میکند به خویشتن در آینه
چه آسمان روشنی!
و از ستاره سیر میشود
اگر برای ماندنت زمین کم است
بگو به آسمانیان ندا دهم
که گفته اند حاضرند
برای ماندنت هزار تکه ابر علم کنند
هزار تکه شان کجا که اشک ما
کویرهای تشنه آب میدهد
گرچه بعد مدتی کویر
باز هم
همان کویر میشود...
